تبليغاتX
امید
 
امید
 
 
کلبه شعر امید
 

در این وبلا گ مطالب آموزنده و شعر قرار می دهیم

لفقاف

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 17:53  توسط امید  | 


تو ای مادر
که یک عمره
دلت با غصه همسازه
صبوری های تو مادر
منو به گریه می اندازی
مثل یک طفل خواب آلود
من محتاج آغوشم
از آن لالاییات مادر
بخون بازم توی گوشم


 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 15:19  توسط امید  | 

من گذشتم زخود وبی خود وتنها گشتم

درسراپرده ی شب محو تماشا گشتم

آدم ساده دلی بودم و حالم خوش بود

ناگهان دیدمت و عاشق شيدا گشتم

آتش عشق تو در خرمن جانم افتاد

همچو شمع سوختم وهمدم گرما گشتم

بعدازآن مثل اسیری شده ام درقفست

از غم دوری تو یکه و تنها گشتم

روزها درنظرم بود سیاه و تاریک

مهربان چشم تورا دیدم وبینا گشتم

باده ی عشق تو را از دو لبت نوشیدم

بین خوبان جهان مست توزیبا گشتم

دین ودل باختم و گوشه نشین تو شدم

بهر دیدار رخت غرق تمنا گشتم

تو نسیبه دل من گشتی ومن عاشق تو

تو شد ی ماه منو من شه دنیا گشتم 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 18:3  توسط امید  | 
 
  بالا